|
welcome |
|
خواستگاری سلاممممممممممممممممممممممم
اومدم یه خاطره قشنگو اینجا ثبتش کنم و برممم باورم نمیشه امروز یعنی عید قربان بهترین دوستم توی این ۱۸ سال عمرم داره قاطی مرغا میشه البته علاوه بر اینکه دوستمه دختر خالم و دختر عموم هم هست و مثل یه خواهر مهربون که نداشتم بوده ۲۱ سالشه ..... ۳ سال از من بزرگتره حالا که همه ی دوستامودختر خاله ها کم کم دارن تشریف میبرن خونه بخت میفهمم که چه خرییته بزرگی کردم که ۳ تا خواستگار با حال و مایه دارو رد کردم حالا اگه دوباره یکی عقلشو از دست بده بیاد خواستگاری من این نصیحت از من به دخملای گل هیچ وقت خودتونو ... نکنین چون بعدش مثل من .... میسوزه
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 18:45 توسط ×^×هانیه×^×^ |
... سلام من اومدم هر چند میدونم کسی منتظرم نبود
از دوستایی که اومدن دعوتم کردن به وبلاگ های قشنگشون و من نتونستم برم معذرت خواهی میکنم واقعا شرمنده تو این مدت اتفاقای زیادی برام افتاد که سر فرصت همه رو مینویسم فقط خواستم اعلان موجودیت کنم فعلا دوستون دارم
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:39 توسط ×^×هانیه×^×^ |
مدرسه... وقتی این عکسو دیدم کلی خندیدم
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:39 توسط ×^×هانیه×^×^ |
عمق عشق کجاست؟؟؟؟؟؟؟/ سلام اگه وقت داری بخون بعد نظرتو بگو یه کم طولانیه ولی کوتاه و تلخه اگه دوست داری بخون چون قصد ناراحتی هیچکیو ندارم ..... خیلی وقته دلم میخواست از زندگی دوستم نیلوفر بگم از خودش اجازه گرفتم مثل همیشه یه خنده تلخ کردو گفت سرنوشت بازی خوبی برام رقم نزد ولی راضیم به رضای خدا من حرفی ندارم منم میخوام اینجا داستان زندگی شو بنویسم که عمق عشق بعضی آدما رو بدونید تا کجاست... حدود 3سال پیش که من تقریبا 15 سالم بود همسایه بغلی مون که یه دختر داشت منم با باهاش دوست صمیمی بودم با اینکه 2 سال ازم بزرگتر بود ولی خیلی باهم صمیمی بودیم اون موقع تازه 17 سالش بود یه رفیق داشت(پسر) خیلی همدیگرو دوست داشتن اونقدر که حاضر بودن برای هم جونشونو بدن . چند باری هم اومده بودن خواستگاری ولی بابای نیلوفر قبول نمیکرد هر دفعه به یه بهانه ردشون میکرد یه بار میگفت برای نیلوفر خیلی زوده یه بار میگفت دخترمو به غریبه نمیدمو از این حرفا منم همیشه بهش میگفتم برات زوده تازه تو از کجا میدونی با سعید خوشبخت میشی ولی مرغش یه پا داشت خلاصه اونا اینقدر اومدنو رفتن تا رضایت بابای نیلوفرو گرفتن 5 ماه از عقدشون گذشت دوستی منو نیلوفر ادامه داشت همیشه از خوبی های سعید میگفت منم وقتی میدیم این قدر از زندگیش راضیه خوشحال میشدم ولی بعده یه مدت خیلی گرفته بود همش میرفت تو فکر هر چی ازش میپرسیدم چی شده نمیگفت یه بار که زنگ زده بودم خونشون گفت که سعید چند وقته خیلی حالش بده وقتی غذا میخوره حالش بد میشه ببخشیدا روم به دیوار میاره بالامنم گفتم چیزی نیست حتما غذای مسموم خورده معدش قاطی کرده اون روز خداحافظی کردم تقریبا قضیه رو فراموش کردم ولی انگار قضیه جدی بود بعد از دکتر رفتنو کلی آزمایش متاسفانه معلوم شد آقا سعید سرطال معده داره یه غده بد خیم داخل معدش بود وقتی مامانه نیلوفر اومد خونمونو با گریه قضیه رو برای مامانم تعریف کرد احساس کردم دنیا رو سرم خراب شد یاده نیلوفره طفلک افتادم با خودم گفتم یعنی سهم این دختر از زندگی شیرین داشتن فقط 5 ماه بود دلم خیلی براشون سوخت مخصوصا سعید واقعا سخت بود همچین پسری با این سیستم همچین بیماری داشته باشه تا چند روز از نیلوفر خبر نداشتم اخه رفته بود خونه سعدینا بعد چند روزکه اومد رفتم پیشش از شدت گریه زیر چشاش گود افتاده بود تا منو دید زد زیر گریه گفت هانیه میبینی چقدر بدبختم دکترا تو چشام نگاه میکنن میگن سعید فقط 2 سال ۵/۲ سالنیم میتونه زنده بمونه اونم با شیمی درمانی ... بعد اومد بغلم گفتم نیلوفر جون من طاقت گریه هاتو ندارم گریه نکن من شنیدم با یه عمل میتونن غده رو از معدش بردارن گفت آره دکتره میگه چون جوونه احتمال اینکه بتونه سالم از عمل بیاد بیرون هست ولی غده خیلی بد خیمه احتمال 30% عملش موفقیت آمیزه ولی من نمیتونم طاقت بیارم سعیدم زیر عمل تلف بشه... حالا چی کار کنم اون روز خیلی با هم حرف زدیم دوست داشتم بمیرم نبینم دو تا عاشق قراره این طور ی از هم دور بشن خلاصه پدر مادره سعید هم مخالف عمل بودن تصمیم گرفتن عمل نشه نمیدونم تصمیمشون درست بود یا نه.... هر روز مامان نیلوفر تو گوشش میخوند که باید از سعید جدا بشه و زندگی و جوونیشو تلف نکنه مامانش میگفت یه دختر دارم نمی خوام سیاه بخت شدنشو ببینم ولی نیلوفر تصمیمی گرفت که همه تعجب کردن اون گفت من میخوام با سعید ازدواج کنم و زندگی مشترکمونو شروع کنیم باباش خیلی مخالفت کرد اونقدر که از بس غصه خورد تا کارش به بیمارستان کشید آخه یه کم قلبش ناراحت بود خلاصه نیلوفر اونقدر گریه کردو لجبازی کرد تا حرفشو به کرسی نشوند همیشه اگه میخواست یه کاری بکنه کسی نمیتونست جلوشو بگیره تقریبا 8 ماه بعده عقدشون مراسم ازدواج برگزار شد هیچ وقت اون روز عروسی یادم نمیره همه رو صورتشون خنده مصنوعی داشتن آخه میدونستن دوام این زندگی نهایت 2 ساله تنها کسی که واقعا خوشحال بود نیلوفر بود سعیدم بعضی وقتا میرفت تو فکر ولی معلوم بود به خاطر نیلوفر خودشو خوشحال نشون میده اخه اونم مخالف بود با این ازدواج نمیخواست نیلوفرو پرپر کنه و برای همیشه بره ولی مگه کسی حریف نیلوفر میشد خلاصه اون شبم گذشت کمتر از نیلوفر خبر داشتم تا اینکه بعده چند وقت یه روز زنگ زد گفت داره میاد پیشم وقتی دیدمش جا خوردم خیلی لاغر شده بود به نظر افسرده میومد ولی میخندید بعد از احوال پرسی گفتم نیلوفر چی کار کردی باخودت چرا اینقدر زیر چشات گود افتاده یه خنده تلخ کرد و گفت زندگی با من خوب تا نکرد ولی راضیم به رضای خدا با اینکه مشکلاتش زیاد بود ولی همیشه راضی بود همینش منو شیفته ای خودش کرده بود گفتم از آقا سعید چه خبر حالش خوبه؟گفت نه خوب نیست بمیرم براش حتی نمیتونه غذا بخوره بعد آروم آروم اشک از چشای قشنگش اومد مثل 1 سال پیش هنوزم خوشگل بود با اینکه تو این 1 سال خیلی غصه خورده بود ولی هنوزم چشای عسلیش برق داشت. گفتم نیلوفر گریه نکن خدا بزرگه گفت اگه به بزرگیش شک داشتم که تا حالا خیلی وقته از زندگی سیر شده بودم چون هنوزم امید دارم تونستم رو پا باشم.هیچ وقت پیش سعید گریه نکردم همیشه وقتی خونه نباشه یا اینکه خواب باشه میشینمو به حال عشقم که داره جلو چشم پرپر میشه زار زار گریه میکنم همیشه به خاطر اینکه به پاش نشستم سرزنشم میکنه میگه خیلی عذاب وجدان دارم که زندگیتو تباه کردی ولی من اینطور فکر نمیکنم از اینکه هر روز صبح که از خواب پا میشم تنها عشقمو جلوی چشام میبینم خیلی خوشحال میشم شاید باورت نشه ولی زندگیم خیلی قشنگه خیلی بعد یه کم ساکت شد بعد گفت هانیه یه تصمیمی گرفتم از طرز بیانش فهمیدم باز میخواد یه کاری کنه که یه ملت باهاش مخالفن گفتم باز چی تو سرته گفت میخوام بچه دار بشم بعد یه غمی اومد تو صورتش که با دیدن چهره معصومش به زور جلوی اشکامو گرفتم تا اومدم حرف بزنم گفت میدونم این کارم اصلا عاقلانه نیست ولی میخوام یه یادگار از سعیدم داشته باشم از زندگی کوتاهم که داره تموم میشه بعد سرشو انداخت پایین منم نمیخواستم مثل بقیه به خاطر این کارش شماتتش کنم چون میدونستم اگه یه تصمیمی بگیره کسی جلو دارش نیست پس با حرفام آزارش ندم آروم گفتم مطمئنی میخوای بچه دار شی گفت آره حتی نمیخوام مامانم بدونه باید بین خودمون بمونه تا وقتی 3 ماهه باردار شدم بهشون بگم که چیزی نتونن بگن حتی نمیخوام به سعیدم بگم چون میدونم مخالفت میکنه منم قول دادم به کسی نگم به من اعتماد کرده بود نباید ناراحتش میکردم درست به گفته خودش5/ 3 ماه بعد مامانه نیلوفر اومد خونمون با گریه گفت بدبخت شدم منم تازه 2زاریم افتاد مامانم گفت چی شده گفت نیلوفر بارداره الانم 3 ماهشه میبینی این دختر چقدر کله شقه ازدواج که کرد حریفش نشدیم حالا هم که حاملست میبینی بدبختیمیو بعد از کلی گریه گفت بمیرم برای دخترم سعید روز به روز حالش بدتر میشه نهایت به گفته دکترا 1 سال ۵/۱سال و نیم زنده باشه از این طرفم که یه بچه تو شکم نیلوفر اونم چی تو این سن کم بچم تازه چند ماه نیست که 18 سالش شده اونوقت این همه بدبختی کشیده خودشم باعث همشون بوده دلم به حال مامانش سوخت درسته هیچ مادری از اینکه تنها دخترش بچه دار بشه ناراحت نمیشه ولی این طفلک وضعش فرق داشت حق داشت اونطور گریه کنه خلاصه فردای اون روز زنگ زدم به نیلوفر همه چی رو تعریف کردم خودشم ناراحت بود که این قدر خانوادشو اذیت میکنه ولی گفت من که گناه نکردم میخوام بچه داشته باشم گفت وقتی سعید متوجه شد برای اولین بار سرم داد کشید گفت باید به من میگفتی ولی دیگه سعیدم عادت کرده بود به کارای عجیبه نیلوفر خلاصش میکنم طولانی شد بعد 6 ماه از اون جریان که 9 ماهه حامله بود بچش به دنیا اومد یه پسر خوشگل وقتی4 ماهه شد مشخص شد که خیلی شبیه سعیده از حق نگذریم سعیدم خیلی خوشگل بود البته اون اوایل که شیمی درمانی هنوز تو چهرش اثر نذاشته بود ولی دیگه این آخریا یه آدم دیگه شده بود کی باورش میشد یه آدم با اون هیلکل قشنگ بشه یه پوست و استخون هر دفعه میدیدمش خیلی ناراحت میشدم به خاطر همین بیشتر دلم براش میسوخت خلاصه روز به روز که وحید پسرشونو میگم بزرگتر خوشگل تر میشد طفلک سعید بیشتر پرپر میشد تا اینکه یه روز تقریبا ساعت 8 شب بود که خبر آوردن سعید رفت برای همیشه اون موقع پسرشون فقط 6 ماه داشت اونقدر بچه بود که اصلا متوجه نشد که عزیزترینش از پیششون رفته تقریبا 6 ماهه از مرگ سعید میگذره بعده رفتنه سعید نیلوفر خیلی شکسته تر شد دخترای تو سن اون هنوز تو عالم بچگی سیر میکنن یکیش خودم اگه مامانم 1 روز خونه نباشه از گشنگی میمیرم اونوقت نیلوفره بیچاره با این سن کمش باید بچشو بزرگ کنه و داغ تنها عشقشو تحمل کنه الانم پیش مامانشینا زندگی میکنه ولی دیگه نیلوفر سابق نیست فقط وقتشو برای بچش میزاره همیشه هم از اینکه تونست تو اون دوران کم همیشه همسرشو خوشحال کنه احساس رضایت میکنه میگه اگه همون موقع از سعید جدا میشدم هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم حالا میدونم که هیچ کوتاهی در حقش نکردم و این بهم امید میده که زندگی مو ادامه بدم اینم از داستان زندگی نیلوفر....... حالا میفهمم که قلبش خیلی بزرگه که این همه خوبی توش جا شده عشق به این میگن نه این عشقایی که تا طرف سرما میخوره یا پولش ته میکشه طرف ولش میکنه میره امیدوارم پایان هیچ عشقی تلخ نباشه
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 17:27 توسط ×^×هانیه×^×^ |
دل شکستن سلام لطفا اگر خوندید نظر تونو بگید ممنون... بخونین ضرر نمی کنید یه مدت بود خیلی احساس دلتنگی می کردم دوست داشتم فقط بشینم گریه کنم خودمم نمی دونم چرا یه روز که خیلی دلم گرفته بود پاشدم مانتومو پوشیدم با یه شال مشکی سرم کردم بیشتر وقتا تیره می پوشیدم نمی دونم چرا شاید چون خیلی بهم میومد سوئیچه ماشینو برداشتم رفتم بیرون دم در بودم که مامانم از پنجره گفت کجا میری؟ منم با بی حوصلگی گفتم بیرون خودمم نمیدونم کجا مامانم گفت مواظب خودت باش خداحافظی کردمو رفتم. همین طوربدون مقصد داشتم میرفتم وای چه ترافیکه وحشتناکی بود مدام ساعتو نگاه میکردم حالا هر کس منو میدید فکر می کرد چه قراره مهمی دارم خودمم نمی دونم چرا اون کارو می کردم یه دفعه به صدای یه فریاد برگشتم دیدم ماشینه پشتیم که یه تویتای مشکی بود رانندش هم یه پسره جوون بود معلوم بود از این بچه مایه دارای تازه به دوران رسیدست داره داد میزنه آشغال تازه ماشینو از کارواش آوردم چرا با دستماله کثیفت شیشه هارو کثیف کردی بعد یه سیلیه محکم زد تو صورت دختر بچه ای کوچولوی بیچاره دیگه تحمل نداشتم داشتم از شدت عصابنیت می ترکیدم ماشینه بغلی هم یه زن و مرد جوون بودن که با دیدن این صحنه داشتن می خندیدن دیگه قاطی کرده بودم پیاده شدم ترافیک سنگین بود تا 10 دقیقه هم فکر کنم ادامه داشت با عصابنیت یه نگاه خیلی ترسناک به همون خانومه که تو ماشین بغل بود انداختم و سرمو تکون دادم خودش فهمید قضیه چیه خودشو جم کرد احمق انگار براش جک تعریف کرده بودن واقعا متاسفم برای خودم که بین این آدمای سنگدل زندگی میکنم خلاصه رفتم جلو دختر بچه ای بیچاره داشت گریه می کرد دلم براش کباب شد اون قدر محو گریه هاش شدم که یادم رفت اومده بودم حاله این پسره تازه به دوران رسیدرو بگیرم دستمو کشیدم رو سره دختره گفتم عزیزم گریه نکن خودمم داشت اشکام میومد نمی دونستم چرا ولی می خواستم دستشو بگیرمو از بین اون همه ماشینو ادمای سنگدل ببرمش که یه آن به صدای همون پسره به خودم اومدم که گفت شما حالتون خوبه؟؟ با عصابنیت گفتم من خوبم ولی فکر کنم شما حالتون بد جور خرابه اون قدر خرابه که به نظر من نباید تو اجتماع باشین اخه با وجوده آدمایه روانی مثل شما ما دیگه امنیت نداریم پسره با خنده گفت نه واقعا حالت بده؟؟؟؟؟منم که دیگه قاطی کرده بودم گفتم خفه شو چطور دلت اومد بزنی تو صورت این دختره بیچاره بعد بلند تر داد زدم چطور دلت اومد هان؟؟؟ بدون این که خودم بفهمم صدام اون قدر رفته بود بالا که همه سرشونو از ماشیناشون آورده بودن بیرون پسره هم همین طور مات داشت نگام میکرد همون لحظه یه آقای تقریبا میان سال اومد گفت دخترم خودتو ناراحت نکن امثال این آدما کم نیستن که همون آقاهه برگشت به پسره گفت تو هم از این به بعد بفهم چی کار می کنی پسره انگار ترسیده بود منم همون طور با عصابنیت داشتم نگاش می کردم دوست داشتم برم خفش کنم ولی نمی شد آقاهه گفت شما هم وشه خیابون پارک کردم سرمو گذاشته بودم رو فرمون داشتم اشک می ریختم دیگه از دو رنگی آدمای این شهر خسته شده بودم همشون صبح که از خواب پا میشن مسواک دروغو می زنن و لنزه بی شرمی و هیز بازی و می زارن تو چشماشون لباس نامردی رو می پوشن از خونه میان بیرون ذهنم شلوغ بود همین طور افکاره مختلف از جلوی چشبفرمایید منم برگشتم دست دختر بچه رو بگیرم دیدم نیست هر چی نگاه کردم ندیدمش طفلک از ترسش معلوم نشد کی فرار کرده بود برگشتم به پسره که داشت مات نگام می کرد گفتم برات متاسفم بعد با عصابنیت رفتم سوار شدم با سرعت رفتم از ترافیک هم خبری نبود همین طور داشت اشکام میومد خودمم نمی دونم چرا؟؟ آهنگ غمگین محمد یاوری هم تو فضای ماشین پخش شده بود بیشتر دلمو به درد آورد دیگه طاقت نداشتم انگار کل اشکایی که داشتم همون طور داشتن از چشام میومدن خودمم باورم نمیشد این قدر اشک تو چشام بوده از همه چی خسته شده بودم وقتی بی تفاوتی مردم که با دیدن اون صحنه تو ماشین نشسته بودن حتی بعضی هاشون با دل سنگی زیاد داشتن می خندیدن وقتی صدای اون سیلی که تو صورت دخترک نواخته شد وقتی اون دختر بچه که داشت با مظلومی زیاد گریه می کرد یادم میومد می خواستم بمیرم ..ماشینو گام رد می شد یه آن به صدایی که یه نفر داشت آروم می زد یه شیشه ماشین سرمو از رو فرمون برداشتم باورم نمیشد همون پسره بود همونی که زد رو صورت دختره بیچارخیلی تعجب کرده بودم نمی دونستم چی کار کنم اشاره کرد شیشه رو بدم پایین منم این کا رو کردم بدون این که اختیاری از خودم داشته باشم پسره برگشت گفت می شه بیایین پایین یه لحظه دلم حوری ریخت گفتم این دیگه چی میخواد لابد می خواد چون ضایش کردم حسابی برام قاطی کنه پیاده شدم با پررویه زیاد گفتم شما خجالت نمیکشین دوباره اومدین هر کسی به جای شما بود میرفت پشتشم نگاه نمیکرد اینو گفتم پسره سرشو انداخت پایین گفت شرمنده به خدا همون لحظه اون قدر از کارم پشیمون شدم که می خواستم زمین دهن وا کنه برم توش خودمم نفهمیدم چی شد اون کارو کردم به خاطر همین دنبال شما اومدم که معذرت خواهی کنم منم با حالت مسخره خندیدم گفتم جالبه از من دارید معذرت خواهی می کنید وقتی اون طور بی رحمانه زدید تو صورت دختر بیچاره نفهمیدید چی کار می کنید حالا هم نمیدونید دل کیو شکستید نمی دونید ؟؟؟؟؟لطفا برید خواهش می کنم نمی تونم آدمایی مثل شما رو تحمل کنم بازم این دلم طاقت نیاورده بود وقتی داشتم این حرفارو بهش می گفتم داشت اشک از چشام میومد پسره گفت تو رو خدا گریه نکنین غلط کردم به خدا پشیمونم حالا چی کار کنم منم اشکامو پاک کردم گفتم اگه واقعا وجدان درد گرفتی برو اونی که دلشو شکستیو پیداش کن ببین می تونی قلب کوچیکو شکستشو دوباره به هم بچسبونی اون طفلک از رو ناچاری میاد تو خیابون و شیشه ای ماشینارو تمیز میکنه آخه اون بیچاره از کجا می دونست شما تازه ماشین تونو از کارواش آوردید ؟؟؟؟این حرفا دیگه فایده نداره فقط از این به بعد مواظب باشید چون دلی که بشکنه دیگه درست بشو نیست بعد سوار ماشین شدم خواستم حرکت کنم که پسره گفت به خدا پشیمونم منم با بی اعتنایی سریع حرکت کردم خودم بعده 5 دقیقه تازه فهمیده بودم چیا گفتم حالا اونی که پشیمون بود من بودم اون که گفت پشیمونه نباید نمک رو زخمش میزدم وای ی ی ی ی ی از ما ادما که چقدر راحت دل میشکونیم به خودمون زحمت نمیدیم جمش کنیم که نکنه گوشه ی تیزش دست خودمونو ببره......................
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:17 توسط ×^×هانیه×^×^ |
خاطره هانی.... سلام
قربون اون قدم هاتون برم که وبلاگ منو انتخاب کرده نظر یادتون نره هااااااااااااااااااااااا! من غیر از این وبلاگ چند تا وبلاگ دارم که در مورد عشق این چرت وپرتاست دوستای زیادی هم دارم تو اون وبلاگام ولی می دونم دیگه همه از بس تو این وبلاگا شعرو عکس عشقی مشقی دیدن حالشون به هم می خوره من می خوام امروز تو اولین پست خودمو معرفی کنم من هانیه 18 سالمه رشته تحصیلیم کامپیوتره از تهران بقیه می گن بچه با حالیم خودمم همین فکرو می کنم بعضی وقتا سرو گوشم می جنبه ولی نه تا اون حد..... بیخیال نمی خواد 100 تا فکر نا جور کنید منظورم اینه که بچه مثبتم نیستم........... ۱۰.. روز پیش رفته بودیم شمال خیلی حال داد یه کم سیاه شدم ولی بامزه شدم دیگه نمیخواد وقتمو واسه زدن پنکک برنزه تلف کنم...... شوخی کردم... ....مثل همیشه عمو خاله شمسی کوره با ننه قزی تا شنیدن آرههههههههههههههههههه مسافرتی تو کاره چترو وا کردن خلاصه 6 تایی ماشین بود خلاصش یه ایل رفتیم البته همش زیره سره این مامانمه تا بابام گفت بریم شمال زنگ زد به خالم گفت اره آبجی آماده شید که بریم خلاصه باید همه جا بساط غیبت میبت از خواهر شوهر بیچاره روبه راه باشه که یه وقت حوصله این خانوما سر نره خالم از خدا خواسته گفت باشه آبجی بزار به آقا رضا بگم اگه قبول کرد ما هم می یاییم ولی این حرفا کشکه مگه طفلک آقا رضا جرات داره رو حرفه خاله خانوم حرف بزنه نه این از محالاته خلاصه هر طوری بود رفتیم خیلی حال داد یه روز که تنهایی رفته بودم لب دریا نشسته بودم داشتم برای اولین بار مثل دخترای خوب فکر می کردم دیدم دو نفر ا زیر آب اومدنن بیرون چشمتون روز بد نبینه منو بگو همین جور مات و مبهوت داشتم نگاه می کردم می بینی تو رو خدا دریا رو با اتاق... اشتباه یرین استغرفر الله منو بگو رنگم شده مثل یه گوجه جالبه من به جای اونا خجالت کشیدم یکی می دید می گفت اینا 20 ساله همدیگرو ندیدن خلاصه دختره تا منو دید گفت اواااااااااااااا خدا مرگم بده این کی اومد منم خندم گرفته بود پا شدم برم نامردی نکردم گفتم شرمنده از این به بعد خواستم بیا لب دریا قبلش چک می کنم کسی زیر آبی نرفته باشه تا اینو گفتم دختره میخواست یه چی بگه با عصابنیت که پسره بلند خندید منم اومدم خونه دیدم ناهار حاضره میخوان میزو بچینن منم از اونجایی که حوصله ظرف بردنو قاشق بردنو اینا رو نداشتم رفتم تو حیاط مثلا به گلا آب بدم 10 دقیقه دیگه اومدم وقتی برگشتم همه چی حاضر بود ناهارو خوردیم پا شدم باز جیم بشم که یه دفعه مامانم گفت هانیه خانم کجا داری در میری اول جمع کن بعد برو که پسر خالم فهمید میخواستم جیم شم بلند خندید این دفعه دیگه باید دلو می زدم به دریا خلاصه بدک نبود اون چند روز ولی فکر کنم مردم لب دریا رو با (جزایر هاوایی) اشتباه گرفته بودن هر طرف میرفتم تا منو می دیدن میگفتن اوااااااا خدا مرگم بده این کی اومد یا ایششششششششششش ویشششششششششششش یه مزاحم که چرا من از اونجا رد شدم خلاصه منم بچه سر به زیر ..... رد می شدم می گفتم ببخشید راحت باشید تو دلم می خندیدم که حالشونو گرفتم والاااااااااا حق با منه دیگه ؟؟؟ معابر عمومی جای این کارا نیست که... تازه چشم و گوش بچه مردمو باز می کنن بی خیال.... یه بار با دختر خالم نشسته بودیم لب دریا گفتم شبنم خودتو واسه دیدن هر صحنه ای آماده کن از زیر دریا از آسمون از زیر زمین خلاصه بهت گفته باشم نگی نگفتی اونم از خنده مرده بود پا شدیم برین کم کم داشت غروب می شد یه دفعه یه صدای اومد گفت سلام منو شبنم هر دومون برگشتیم دیدیم 2 تا گل پسر خوش تیپ و خوشگل واستادن دارن بروبرو نگامون می کنن شبنم زود گفت سلام یکی از پسرا به من گفت شما نمی خوایین جواب سلام ما رو بدید منم گفتم شما یه سلام دادید یه جوابم گرفتیید بعد خندید گفت خوب اینم یه سلام دیگه منم گفتم سلام اینم یه جواب دیگه بعد دست شبنمو گرفتم کشیدم که بریم شبنمم که انگار مار نیشش زده باشه از جاش تکون نمی خرد پسره گفت افتخار میدید غروب آفتابو با هم تماشا کنیم شبنم زود گفت بله چرا که نه 2 تا پسرا هر دوشون یه لبخند از رو رضایت زدن ولی با اخم من زود خندهه محو شد گفتم نه ممنون از دعوتتون شما بفرمایید ما یه کاری داریم باید بریم منم همچین با ادب و جدی شده بودم که شبنمم شک کرده بود که من همون هانیم که سر به سر همه می زاره آره داشتم می گفتم از داستان خارج نشیم که شما هم تو خماری نمونید خلاصه اینو گفتم داشتیم می رفتیم که یه دفعه یکی از پسرا برگشت گفت کار همیشه هست دلتون می یاد این غروبه قشنگو تماشا نکنین نخیرررررررررررررر ول کن نبودن شبنم که انگار دنیا رو بهش دادن برگشت گفت درست می گید یادمون افتاد هیچ کاری نداریم منم که دیگه قاطی کرده بودم که شبنم این قدر بی کلاس جلو 2 تا بچه سوسول حرف زده که اونا فکر کنن حالا انگار توفه ان یکی از اون پسرا که از اول خیره شده بود به من چهرش مظلوم ترو قشنگ تر بود یه کمم مردونه تر بود اون یکی خیلی جلف بود منم از این جلفای سوسوک خیلی بدم می یاد که اگه روسری سرشون کنی نمیشه تشخیص داد پسره یا دختر..... منم بیشتر می خواستم حاله این بچه فشنو بگیرم بعد شبنم دسته منو کشید برد سمت اونا اون پسره که میگم با حال بود داشت نگام می کرد که یه اخم کوچولو بهش کردم اونم خجالت کشید سرشو انداخت پایین تو دلم داشتم بهش می خندیدم که چقدر خجالتیه اون پسر پرو همون سوسکه گفت شما چرا این قدر واسه ما کلاس می زاری ؟؟؟منم گفتم من؟؟؟؟؟؟؟؟(البته با تعجب)!!!!!!!!..گفت بله شما ..گفتم نه کلاس دیگه از مد افتاد فقط یه کاری داشتیم ...اینو داشتم می گفتم که شبنم پرید تو حرفم گفت اسم شما چیه سوسوکه برگشت گفت:من آرش و شما شبنم زود گفت من شبنمم منم داشتم با حرص به شبنم نگاه می کردم خلاصه یه کم چرت و پرت پروندن که خوشبختمو این مزخرفات که سوسکه گفت و شما تا اومدم بگم ما دیگه باید بریم شبنم ناقص و العقل گفت هانیه دختر خالمه یه کم بد اخلاقه ولی درست می شه باید باهاش صحبت کنم که با دیگران درست رفتار کنه هر چی بهش می گم یاد می گیره بعد از 10 دقیقه باز یادش میره بعد 3 تایی داشتن می خندیدن که با اخم من خودشونو جم کردن پسر با حاله گفت چه اسم قشنگی دارید اسم من مهدی خوشبختم از آشنایتون راستش تا حالا خانمی به زیبایی و مودبی شما ندیده بودم خوشم اومد از حرفش شنیدید میگن انگار به خ ر تیتاب داده باشن تو دلم حال کردم ولی به روی خودم نیوردم منم گفتم منم از آشناییتون خوشبختم ممنون.. شما لطف دارید برگشت گفت لطف نیست حقیقته شبنم که انگار حسودیش شده بود گفت خوب حالا بسه تاروف تیکه پاره نکنین خلاصه ..ولی راست می گم حس خوبی نداشتم می خواستم زود از اونجا بریم خواستم یه بهانه جور کنم همین طور سرم پایین بود شنیدم مهدی میگه مثل اینکه نگرانید سرمو آوردم بالا گفتم نه نگران نیستم ولی باید بریم تا اینو گفتم شبنم با حالت قهر گفت تو برو من نمی یام منم گفتم باشه برگشتم که برم پسره با ناراحتی گفت ببخشید اگه ناراحتتون کردم منم چون از شبنم ناراحت بودم اعصابم ریخته بود بهم با حالت طلب کارانه گفتم نه این چه حرفیه شما که حرفی نزدید خداحافظ مهدی گفت میتونم یه چیز بگم منم هیچی نگفتم گفت میشه شمارمو داشته باشید منم با عصابنیت گفتم نه متاسفم بعد اومدم خونه بعده 5 دقیقه شبنم اومد ازش ناراحت بودم اومد گفت هانیه جونم منو ببخش آخه تو همش می گفتی بریم بریم منم هیچی نگفتم گفت آرش شمارشو داد بهم بعد خندید گفت هانیه جونم قهر نکن ناراحت می شما منم خندیدم گفتم خوب حالا خودتو جمع کن گفت چی به اون بیچاره گفتی حالش گرفته بود شمارشو داد به من گفت اگه هانیه خانم عصبانی نبودن اینو بهشون بدید منم خندم گرفته بود 2 تایی داشتیم می خندیدیم که مامانم اومد تو اتاق گفت بسه چقدر می خندید پا شید بیایید پایین خلاصه من که شماررو نگرفتم ولی این شبنم دیونه هر روز با آرش صحبت می کرد چند بارم سراغه منو از شبنم گرفته بود گفته بود مهدی منتظره منم گفتم بگو نباشه.. که امروزشبنم اومد گفت هانیه این پسره آرشو می گم لیاقت منو نداشت....خنده داره نه؟ اصلا نمی دونم مشکلم با جنس پسر چیه خوشم نمی یاد ازشون با داداشمم صبح تا شب می زنیم تو سر و کله ی هم دلم نمی خواد مثل بعضی از این دخترا بشینم گلو پر پر کنم بگم دوستم داره دوستم نداره العا تازه 2 ماهه مدرسه رفتنا تموم شده هر روز می دیدم یکی نشسته گوشه کلاس داره زار زار واسه بی معرفتی رفیقش گریه می کنه یا یه روز می دیدم تو حیاط دو نفر دارن گیسه همدیگرو می کنن که چی بله... دوست پسراشون یه نفر بوده طرف برا هر دوشون یه رنگ یه مدل کادو خریده بود واسه ولنتاین این دو تا هم با پرس و جو فهمیدن آره داداش سرشون کلا رفته...منم رفتم بهشون گفتم به جای اینکه گیسه همدیگرو بکشیدو کچل شید برین 2 تایی گیسای پسر رو بکنید که جفتشون دیدن بد حرفی نمیزنم دست از سر همدیگه برداشتن دیگه نمی دونم سره پسره چه بلایی آوردن یه روزم شنیدم یکی از دوستام که خیلی هم دختره باحال بود از خوشگلی هم هیچی کم نداشت به خاطر اینکه طرف ولش کرده بود رگ شو زده بود واقعا خیلی ناراحت می شدم می خوام اینو به دخترا بگم آخه دخملای گل شما ارزشتون خیلی زیاده چرا به خاطر این پسرای هوس باز زندگی تونو سیاه می کنید من با عشق مخالف نیستم عشق خیلی مقدسه اگه واقعا طرف آدمه بچه خوبیه شما رو واسه همیشه می خواد نه واسه یه لحظه... اگه واقعا شناختیش شناختی که یه ذره انسانیت تو وجودشه اون وقت دوستش داشته باش واسه کسی تب کن که واست بمیره... یه بار نه چند بار امتحانش کن اگه امتحانشو خوب پس داد یه کم می شه روش حساب کرد من خودم خیلی برام موقعیت عالی پیش اومده ولی من نخواستم خودمو اسیر این عشقای پوچو خالی کنم من بهترین دوستمو از دست دادم چرا؟؟؟؟به خاطر همین پسرای بی لیاقت ولی جسارت نشه همشون بد نیستن خوبم توشون پیدا میشه فقط باید چشمات باز باشه من قصد نصیحت ندارم چون خودمم از نصیحت بی زارم چون خیلی دوستون دارم خواستم مثل یه خواهر یه هشدار داده باشم آخه خیلی از دخترا رو دیدم تو دوران مدرسه سره چند لحظه غفلت زندگیشونو از دست دادن.........................دوست دارم اگر این متنو خوندید نظره قشنگتونم بدونم خوشحال میشم نظرتونو بگید تا آپ بعد بای جیگملااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 16:33 توسط ×^×هانیه×^×^ |
|
درباره وبلاگ
من در یاهو آرشيو موضوعات وبلاگ
لينك دوستان لينك هاي روزانه |